تبلیغات
ادب پژوهی - طنزنویسی
 
ادب پژوهی
درباره وبلاگ


مخاطبان عزیز،سلام.
اینجانب زهراهنرمند،دبیر زبان و ادبیات فارسی ناحیه یک رشت،هستم.هدفم از تهیه وبلاگ ادب پژوهی،ارتباط بیشتر با دانش آموزان و ارائه تجربیات حرفه ای در رشته زبان و ادبیات فارسی است.امیدوارم مورد توجه و استفاده شما عزیزان قرار بگیرد.

مدیر وبلاگ : زهرا هنرمند
نویسندگان
چهارشنبه 11 فروردین 1395 :: نویسنده : زهرا هنرمند

موضوع: کمک به همسایه


از قدیم گفته اند در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست . ما هم که همیشه خلوص نیت داریم و دستمان به جز کار خیر به جایی نمی رسد ، پس برای کمک به همسایه مان سکینه خانِم بِرفتیم و کمک بِکردیم . وی می خواست برای دخترش که پس از سال ها از آلمان بازگشته بود ، مهمانی مفرح و مهیج پدید آورد .
برای خرید به همراه مادرم و مادربزرگم و خاله ام و دخترخاله به بازار بِرفتیم . صفی طولانی را سپری بِکردیم . با دخترخاله ام مشغول خندیدن شدیم . آنقدر من جوگیر شده بودم که دستم را بالا آوردم و هنگامی که می خواستم پایین بیاورم ، داخل چشم یکی از رهگذران بازار رفت .

حال چه بگویم از دل غافل چشم بنده ی خدا که خودش عین سی و شش تا  پرتقال خونی قرمز بود ، من هم قاطی کرده بودم و با خنده ی در حال ترکیدن گفتم :((آقا ایسک کیوزمی نِه ببخشید . ))
 آن مرد با نگاه غضبناک خود ده بار تا موقعه ای که مسیر خود را به انتهای بازار ادامه بدهد ، مرا وحشت انگیز نگاه کرد .
هنگامی که خریدها را به خانه ی سکینه خانِم بازگرداندیم ، او از من خواست میوه ها را بشویم و هنگام مهمانی هی چایی ببرم و بیاورم و مجلس را گرم و گرامی نگه دارم . به قول آقای همساده :(( آقو ))ما هی رفتیم و چایی آوردیم و مجلس را گرم و گرامی داشتیم ، ناگهان برای بار سوم ، دیدم صدای بزن بزن و فحش و دوپس دوپس میوزیک و بزن و بکوب با همدیگر ریمیکس شده است .
حالا من بدو بدو از داخل راهرو با یک سینی چایی دارم بیرون میام، یک دفعه ای پایم در رفت و به یکی از داش مشتی های سبیل کلفت که در حال دعوا بود ، خورد . مرا غضبناک زل زده بود . با ترس و لرز گفتم : (( حلالم کن داداش .)) یک دفعه ای پلیس ها رسیدند و گودبای پارتی جعفر همانا که در آخر به امر به معروف و نهی از منکر منجر شد .
آقا خلاصه پس از برگشتن از حوادث رخ داده ، با خرواری از خوشه های پشیمانی نزد سکینه خانم بِرفتیم . زنگ را بزدم . قطره ای اشک از چشمم جاری شد . دسته گل را بِگرفته بودم . با زانوان خسته بر روی زمین افتادم ،باد دل انگیزی وزید و ناگهان پرنده ای بی تربیت کار خود را روی من خالی کرد و همچون دریایی خروشان عواطف ژرف مرا درهم گسیخت و یک دفعه ای دوتا از آن بوق های وحشتناک تریلی زده شد . آقو ما همه ی این لوس بازی ها را در آنجا تمام گرداندیم و پس از ده سال ندامت به گودبای پارتی جعفر برگشتیم .
در پس این حوادث تلخ و ناگوار که برایش ده سال را در ندامتگاه قلبم گذراندم ، دریابیدم که به نتیجه ای نرسیده ام . دستم را در چشم کسی فرو بردم که راضی نبود ، پس این حرام است . سینی چایی از دستم افتاد و پایم به شخصی خورد که غضبناک گشت ، این هم حرام است . چه بسا به تنها نتیجه ای که رسیدم آن بود که کار خیر به ما نیامده است و ما دیگر نه کار بد کردیم و کارخوب هم نکردیم .

شکوری،پایه ی نهم




نوع مطلب :
برچسب ها : کمک به همسایه،
لینک های مرتبط :
جمعه 10 اردیبهشت 1395 11:27 ق.ظ

این چقد قشنگ بود واقعا خسته نباشه من که از خنده مردم
دوشنبه 30 فروردین 1395 07:31 ب.ظ
کیانا
پنجشنبه 12 فروردین 1395 11:51 ق.ظ
ااین انشا بسیار خوب بود.واقعا باید به این دانش آموز آفرین گفت.
زهرا هنرمندسلام.
چهارشنبه 11 فروردین 1395 04:47 ب.ظ
سلام خیلی خوب و عالی بود ممنون و مرسی بابت این مطلب قشنگتون
زهرا هنرمندسلام.ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
حدیث موضوعی اوقات شرعی