ادب پژوهی
درباره وبلاگ


مخاطبان عزیز،سلام.
اینجانب زهراهنرمند،دبیر زبان و ادبیات فارسی ناحیه یک رشت،هستم.هدفم از تهیه وبلاگ ادب پژوهی،ارتباط بیشتر با دانش آموزان و ارائه تجربیات حرفه ای در رشته زبان و ادبیات فارسی است.امیدوارم مورد توجه و استفاده شما عزیزان قرار بگیرد.

مدیر وبلاگ : زهرا هنرمند
نویسندگان
دوشنبه 25 شهریور 1398 :: نویسنده : زهرا هنرمند
 نان سوخته(طنز)

امروز هم مثل روزهای گذشته آغاز شد.یادم آمد شب قبل،«اوستاکار»پیغامی نزد من فرستاده بود که فردا بار آجر و سنگ بلوک خواهیم داشت و من می بایست امروز،زودتر از روزهای قبل آماده می شدم و به محل کار می رفتم.
سپیده دم بود.از جای برخاستم و چند رکعتی نماز خواندم.لباس کار خود را بر تن کردم و از اتاق بیرون آمدم.به سالن خانه نگریستم؛گویا راسته ی خواهر امام بود و وسایل خانه ام مانند جگر زلیخا پخش بودند.

انگار که به بیماری آلزایمر مبتلا شده بودم و به یاد نداشتم که شب قبل،چند مهمان سرزده داشتم و بدتر از آن می دانید چه بود؟این که آن ها همان طور که انسان بودند،جاروبرقی هم بودند و همه ی یخچال را در عرض چند دقیقه پاکسازی کرده بودند.اما از آن جا که دلشان به حال من می سوخت،چند تکه نانی برایم گذاشتند که یکی از آن ها سوخته و دیگری سالم بود.

آن نان سوخته از هفته های پیش باقی مانده بود ولی بدتر از همه،آن بود که بنده هنوز حقوق خود را نگرفته بودم و حتی یک هزار تومانی هم در جیب خود نیافتم؛گویی جیب بنده از خانه ی خدا هم پاک تر بود.

با نگاهی به اصطلاح ما گیلک ها«ولکون،تی جانه چی وجه»به وسیله ها از خانه بیرون آمدم و به محل کار رفتم.«اوستا»همه ی دادوفریادهای عالم را بر سرم می زد،گویا که مقصر تمام اختلاس های مملکت،افزایش قیمت دلار و افزایش قیمت گوشت و مرغ،من بوده ام.

فقط ده دقیقه دیرتر سرِ کار رفته بودم ولی مجبور شدم که دو ساعت دیرتر به خانه ی خود برگردم؛علاوه بر سنگ بلوک و آجر چینی،مرا مسئول ریختن چای،شست و شوی استکان ها،مشت و مال دادن«اوستا» و دوستان کارگر و... کرده بودند.

در همین موقع،به یاد اعلامیه ای که بر سردر این مکان زده بودند،افتادم که نوشته بود:«به کارگر ساده نیازمندیم» و حتماً فراموش کرده بودند که این کارگر ساده باید مشت و مال دادن را خوب بلد باشد و سابیدن را در حد مرگ بداند و....

به خانه که رسیدم،خسته و کوفته روی مبل دراز کشیدم.روده ی کوچک با روده ی بزرگم،جنگ خندق راه انداخته بودند و معده ی مرا سوراخ سوراخ می کردند.چطوری می بایست به این زبان نفهم ها فهماند که جز نان سوخته چیزی در خانه نداریم؟یعنی داشتیم اما اگر آن نان های سالم را می بلعیدم،روزهای بعد چه چیزی میل می کردم؟

نه پولی داشتم و نه هیچی.پس صرفه جویی کردن بهترین گزینه ای بود که می توانستم انتخاب کنم؛اگر نان سوخته را امروز بخورم،حداقل در روزهای بعد،نان سالم می خورم.

...دلپیچه امانم را بریده بود.گلاب به رویتان،خداوند نصیب سگ صحرا نکند....همتی کردم و به مطب دکتر رفتم.این چه مسخره بازی است که می روی مطب دکتر،خود دکتر در مطب حضور ندارد؟برادر،زیر لفظی می خواهی که به مطب خودت بیایی؟سرویس بهداشتی تان هم که خراب است.تا پنج دقیقه ی دیگر آمدی،آمدی وگرنه از این جا می روم.

پنج دقیقه شد و نرفتم.با خودم گفتم:«پنج دقیقه ی دیگر منتظر بمانم» که... بله،تشریف فرما شدند.داخل اتاق رفتم و درد خود را به او گفتم.دکتر پرسید:«امروز چه خورده ای؟»با خوشحال جواب دادم:«نان سوخته».پرسید:«سابقه ی بیماری روانی دارید؟»با خود گفتم:«خوب است که به عمه ی شما بگویم سابقه ی بیماری روانی دارند؟»که بلند گفتم:«نه،چطور؟».

پرستار خود را صدا زد و به او گفت که داروی چشم برایش بیاورید.با خود گفتم:«انگار که دکتر به جای من،روانی است.مردک،چرا برایم داروی چشم تجویز کرده ای؟مریضی؟»

دکتر با عصبانیت مرا نگاه می کرد و گفت:«اولاً مریض تو هستی.ثانیاً اگر «کوره چشم»نداشتی نان سوخته نمی خوردی.این دارو را در چشمانت می ریزم تا از این به بعد،چشم بصیرت داشته باشی».

پورسلیمانی،پایه نهم




نوع مطلب :
برچسب ها : انشای نهم،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 15 مهر 1398 09:43 ب.ظ
سلام خانم هنرمند.نازنین زهراحقی پایه هفتم ملاس مبارکه هستم.انشا ها خیلی قشنگ بودند.
زهرا هنرمندسلام
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
حدیث موضوعی اوقات شرعی
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic