ادب پژوهی
درباره وبلاگ


مخاطبان عزیز،سلام.
اینجانب زهراهنرمند،دبیر زبان و ادبیات فارسی ناحیه یک رشت،هستم.هدفم از تهیه وبلاگ ادب پژوهی،ارتباط بیشتر با دانش آموزان و ارائه تجربیات حرفه ای در رشته زبان و ادبیات فارسی است.امیدوارم مورد توجه و استفاده شما عزیزان قرار بگیرد.

مدیر وبلاگ : زهرا هنرمند
نویسندگان
چهارشنبه 13 شهریور 1398 :: نویسنده : زهرا هنرمند

عنصر تخیل،قوی ترین ابزار یک نویسنده است و فرقی ندارد که نویسنده ای حرفه ای باشد یا غیر حرفه ای.این که بتوانی خوب ببینی،خوب بشنوی،خوب لمس کنی و خلاصه،آنچه را که دیگران،بی توجه  از کنارش می گذرند،به درستی دریابی و بر صفحه ی کاغذ بنویسی،لطفی الهی است.

بر این اساس،خواندن این داستان کوتاه که تنها بر پایه ی تصویری تخیلی نگاشته شده،خالی از لطف نیست

داستانی تخیلی،

نوشته ی دانش آموز خوب دبیرستان آذربهنیا،خانم الله یاری،پایه ی نهم

نفس‌زنان به‌طرف ایستگاه‌ اتوبوس‌ دویدم. نزدیک بود از اتوبوس جابمانم که‌یک دفعه خودم را از میان سیل عظیمی از مردم که به اتوبوس چسبیده‌بودند به داخل کشاندم. همه‌ی صندلی‌ها پر ‌شده‌بود و جایی برای سوزن انداختن نبود. چند برابر افرادی که نشسته‌بودند، سرپا هم ایستاده بودند. من هم خداخدا می‌کردم که زودتر به ایستگاه بعدی برسیم و مسافرها پیاده شوند تا از فشار این جمعیت خلاص شوم.


اتوبوس به قدری شلوغ بود که همه درگیر بودند تا از یک ایستگاه قبل به جلوی در برسند. در این‌ میان دو پسربچه هم در طرفی دیگر مشغول دعوا بودند و بر سر و کله‌ی یکدیگر می‌کوبیدند که درآخر، یکی از آنها شانه تخم‌مرغی را که در دست داشت بر سر دیگری کوباند. دیگر بهتر از این نمی‌شد. حالا دیگر جدا از شلوغی و کمبود اکسیژن و بوی عرق، عطر دلنشین دیگری با عصاره‌ی تخم مرغ را هم باید تحمل می‌کردم.


به اولین ایستگاه که رسیدیم، خواستم نفس راحتی بکشم که یکدفعه، ریز و درشت، کوچک و بزرگ، همگی هجوم آوردند برای سوار شدن. صدای راننده‌ی اتوبوس بلند شد که می‌گفت: جا نیست، دقیقه صبر کنید اتوبوس بعدی میاد.ولی هیچ‌کس به او توجهی نمی‌کرد. در لحظه‌ی آخر، یک دختر به سمت در می‌دوید که ناگهان با صورت به در شیشه‌ای اتوبوس برخورد کرد. صدای زمزمه‌ها بلند شد. فکرکنم بقیه هم مثل من حساب ‌و کتاب می‌کردند تا ببینند پول عمل بینی آن دختر در این گرانی چقدر می‌شود.


در ایستگاه‌های بعدی، اتوبوس همینطور پر و خالی می‌شد. چند لحظه‌ای همگی در سکوت به‌سر می‌بردیم که ناگهان یک نفر که با تلفن صحبت می‌کرد صدایش بلند شد که می‌گفت: مطمئنی؟ ینی واقعا دلار رفته بالا؟ چقدر؟.و همین چند کلمه لازم بود تا دوباره در اتوبوس همهمه شود. درمیان این شلوغی یک پیرمرد در انتهای اتوبوس خیلی آسوده نشسته بود پاهایش را از کفشش بیرون آورده بود و با شانه‌ی پلاستیکی قرمز رنگی که در دست داشت مشغول خاراندن کف پایش بود.


بالاخره به ایستگاه آخر رسیدیم. همه با هم پیاده شدیم و آن اتوبوس شلوغ طی چند ثانیه، دیگر کاملا خالی شده‌بود. حتی راننده هم پیاده شد. اکنون دیگر من مانده بودم و یک مصاحبه‌ی کاری که اگر تا یک دقیقه‌ی دیگر به آن نرسم تمام آینده کاری‌ام مانند بینی آن دختر پخش زمین می‌شود.





نوع مطلب :
برچسب ها : انشای نهم،
لینک های مرتبط :
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
حدیث موضوعی اوقات شرعی
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات