ادب پژوهی
درباره وبلاگ


مخاطبان عزیز،سلام.
اینجانب زهراهنرمند،دبیر زبان و ادبیات فارسی ناحیه یک رشت،هستم.هدفم از تهیه وبلاگ ادب پژوهی،ارتباط بیشتر با دانش آموزان و ارائه تجربیات حرفه ای در رشته زبان و ادبیات فارسی است.امیدوارم مورد توجه و استفاده شما عزیزان قرار بگیرد.

مدیر وبلاگ : زهرا هنرمند
نویسندگان
سه شنبه 1 مرداد 1398 :: نویسنده : زهرا هنرمند
هسته خرما در پیاده روی اربعین



روزی روزگاری یک عراق بود، یک اربعین بود، یک زائر گرسنه بود، یک خیمه بود و یک خرما بود. البته چند دقیقه بعد دیگر خرما نبود. دیگران با یک اسم جدید صدایش می کردند: هسته.
چند روز قبل، مامان خرما:《پسرم، تو دیگر بزرگ شده‌ای؛ تو باید به داخل ان جعبه بروی تا تا زائران امام حسین را سیر کنی.》خرما گفت:《ولی مامان، اگر اونا منو بخورن، می‌میرم.》مامان خرما:《درسته، می‌میری. ولی زندگیت تموم نمی‌شه وارد یه دنیای جدید می‌شی. اونجا دیگه نیاز نیست این گوشت سنگین رو همه جا با خودت ببری و گوشه گیر و ساکت باشی.اون جا دیگه آزاد آزادی.》
خرما چیزی نگفت. توضیحات مادرش هم برای اینکه قبول کند آنجا جای خوبی است، کافی بود. بچه ای هم نبود که روی حرف مادرش حرف بزند. ساکت بود ولی ترس طوری از چشمانش می بارید که ممکن نبود مادرش متوجه نشود. مادر خرما برای اینکه ترس خرما کمتر شود، اول خودش جلو رفت. چند دقیقه بیشتر طول نکشید که یک نفر او را برداشت. خرمای کوچک ترسش به بغض تبدیل شد و بدون اینکه بتواند جلوی خودش را بگیرد؛ ترکید.
چشمش را که باز کرد، هیچ چیز مثل قبل نبود اما بهتر از قبل به نظر می رسید. حتی مادرش هم آنجا بود. در حال رفتن به سمت مادرش بود تا شاید او بتواند نقش موج شکن را برای موج عظیم سوالاتش بازی کند. ولی در همان لحظه کودکی به جانش افتاد.《حالا شوت نکن، کی شوت کن》 مگر رهایش می کرد؟ خرمای کوچک خیلی داد زد. ولی آدم ها، حتی کوچک هایشان هم آنقدر بزرگ هستند که نتوانند صدای خرماها را بشنوند.
خرما که دید با داد و فریاد کردن کاری از پیش نمی‌رود. کفش کودک را سفت و محکم چسبید. کودک که ایستاد، از او بالا رفت و در کوله‌اش نشست. با این کار حداقل می‌توانست در آینده‌ای نزدیک به جواب یکی از سوالاتش برسد:《مگر امام حسین کیست که این همه آدم به دیدنش می‌روند؟》مادرش هر دفعه این سوالش را با جمله‌ی:《خودت بزرگ میشی، میفهمی.》جواب می‌داد.
در کوله، وقت کافی برای اینکه یک مقدار به خودش بیاید و به اطرافش دقت کند، داشت. همه چیز مثل گفته های مادرش بود. دیگر گوشت سیاهش همراهش نبود. لاغر و اندامی شده بود. حس خاصی که داشت، با رسیدن به یک جواب ساده فرق می‌کرد.

شریفی،پایه نهم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
حدیث موضوعی اوقات شرعی
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات