تبلیغات
ادب پژوهی - انشای نهم
 
ادب پژوهی
درباره وبلاگ


مخاطبان عزیز،سلام.
اینجانب زهراهنرمند،دبیر زبان و ادبیات فارسی ناحیه یک رشت،هستم.هدفم از تهیه وبلاگ ادب پژوهی،ارتباط بیشتر با دانش آموزان و ارائه تجربیات حرفه ای در رشته زبان و ادبیات فارسی است.امیدوارم مورد توجه و استفاده شما عزیزان قرار بگیرد.

مدیر وبلاگ : زهرا هنرمند
نویسندگان
سه شنبه 1 مرداد 1398 :: نویسنده : زهرا هنرمند
ربات پیشخدمت

امروزروز مهمی است,چون مهمان مهمی دارم,مهمان مهمم کیست؟خب راستش میشود گفت خریدار اختراعات جدید است.حتما پیش خود می گویید من کی هستم؟من یک مخترع باحال هستم.حالا چرا باحالم؟به شما می گویم:چون معمولا ربات های باحالی اختراع می کنم.

این بار هم یک ربات اختراع کردم بنام ربات پیشخدمت.پیشخدمت همان گونه که از اسمش معلوم است,خدمت میکند.حالا چه خدمتی؟ 
پیشخدمتی!امشب او را برای شام دعوت کردم تا طرز کار رباتم را ببیند.الآن هم می خواهم آماده بشوم تا مهمان مهمم برسد.
با صدای زنگ در بلند شدم و کنترل از راه دور رباتم را برداشتم,در را که باز کردم,اقای امیری یعنی/خریدار/وارد شدوکتش را 
در آورد,ربات پیشخدمت جلو آمد و کتش را گرفت.آقای امیری یک نگاه باحال به ربات انداخت و گفت((چه چیز باحالی اختراع کردی!))وقتی پشت میز نشستیم دکمه ربات را زدم تا شروع به کار کند.
از آقای امیری پرسید:((شما-چی- میل-دارید؟))امیری:((نوشابه زرد.))ربات بجای نوشابه زرد,نوشابه مشکی ریخت,امیری:((چرا مشکی 
ریختی؟))ربات:((به-تو-ربطی-ندارد.))آقای امیری اول با خشم به ربات وبعد به من نگاه کرد,منم که اوضاع را نامناسب دیدم دکمه
بعدی که سرو غذا بود,فشار دادم.
ربات,غذا را که ماکارونی و مرغ سوخاری بود,آورد و جای اینکه غذا را در ظرف خالی کند,روی سر آقای امیری خالی کرد.
آقای امیری با داد گفت:((چکار می کنی؟))ربات:((چرا-داد-می زنی-تو-حق- نداری-صدایت-را-بلند-کنی.))آقای امیری با عصبانیت
از جایش بلند شد و داد زد:((این دیگر چه رباتی است؟))من هم که با صدای دادش دستپاچه شدم سریع بلند شدم وبخاطر این کنترل
از دستم افتاد و به معنای واقعی ربات قاطی کرد.در یک لحظه لیوان نوشابه را برداشت و گفت:((حالا-این-یکی-را-بخورید.))و
نوشابه را روی صورت امیری خالی کرد.امیری هم با عصبانیت دست و صورتشو پاک میکرد و زیر لب به رباتم بد و بیراه میگفت و....
ربات به آشپزخانه رفت و کیکی را که برای دسر آماده کرده بودم را آورد و رو به امیری گفت:((تولدت-مبارک-تولدت-مبارک.))
آقای امیری که به سلامت عقل من و هوش ربات شک کرده بود به سرعت کتش را برداشت واز خانه بیرون رفت . اینگونه شد که
من دو سالی است آقای امیری را ندیده ام و ربات هایم روی دستم باد کرده است.

محرابی نیا،کلاس نهم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
حدیث موضوعی اوقات شرعی